نامه های مامان

صبورترین

به نظرمن مامان من بهترین ومقاوم ترین آدمیه که دیدم... تو۱۵ سالگی شوهرکرد به دورترین نقطه ازخانوادش رفت وزندگیشوشروع کرد تو۱۷ سالگی اولین دخترشوبه دنیا اورد سال بعد دختردومش به اختلاف یک سال به دنیا اورد دربیست وسه سالگی من به دنیا اومدم دربیست وپنج سالگی شوهرش توجبهه مفقودالاثر شد دربیست وشش سالگی برادرشوکه خیلی دوست داشت و  برای یافتن شوهرش به جبهه رفته  بود شهید شد درهمان سال مادرش شدیدا ناراحتی اعصاب گرفت واوهمچنان درانتظاربازگشت همسرش بود.... بدون شوهر ۵ تاخونه اسباب کشی کرد بیرون ازخونه واسه بزرگ شدن ما کارمیکرد وواسه کاربه شهردیگه ای میرفت.. نفت ّ گازُ نان  راخودش میخرید تعمیرات خونه روخود...
16 خرداد 1391

نوشته های یک نظر خصوصی...

سلام ببخشید اینایی که میخونید شاید ناراحتتون کنه اما یه خواهش ازتون دارم زود قضاوت نکنیدو ناراحت نشین با هرکدوم از حرفام نتونستید کنار بیاین امرکنید دقیق توضیح بدم من ادم بدی هستم خودم میدونم اولش گفتم تا از نوشته هام انتظار بیشتری نداشته باشین چون روک وراحت حرفامو میگم میخوام حرف دل خودمو بزنم جسارت نمیکنم اما اگه شما مادر من بودین من همیشه عذاب میکشیدم همیشه پیش دوستو اشنا سرمو بایین مینداختم همیشه حرف تو دلم باد میکردو حسرت دردو دل با مادر میموند تو دلم همیشه کنارمادرم احساس غریب بودن وجودمو میسوزوند حتما میگید دارم چرت وپرت میگم مگه میشه مادری به این مهربونی داشتو این حرفارو زد من میگم میشه چرا میشه مادری که اشکشو من همیشه ببینم مادری که...
16 خرداد 1391

آموخته ام

من آموختم  که افسـوس گذشتـه و تــرس از آینـده دزدهای دوقلــویی هستند که لـذت لحظه حـال را از ما می دزدند !     من آموختم  که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ! پس خدای عزیزم کمکمان  کن  تا بانوازش های دست مهربونت بهتروبهترم بشیم ...   ...
16 خرداد 1391

[عنوان ندارد]

  ایمان دارم که قشنگترین عشق، نگاه مهربان خداوند به بندگانش است، پس من تو را به همان نگاه می سپارم  و می دانم تا  وقتی که پشتت به خدا گرم است تمام هراس های دنیا خنده دار است ...   ...
15 خرداد 1391

میلادعلی

  ناد علیا" مظهرالعجائب .... تجده عونا" لک فی الوائب....  سلامی به گرمی آفتاب خرداد.... روزپدر رواول به پدرم...پدر شهید آسمانیم که همیشه دلتنگشم تبریک میگم ... بعدبه همسرم که خیلی دوسش دارموصخره محکم زندگی منه تبریک میگم... ودرپایان این عیدوبه همه شمادوستای خوبم تبریک میگم وآرزوی بهترین ها روبراتون دارم .... وحدیثی زیبا ازامام مهربانمون براتون میذارم... همیشه برقرارباشید دوستای جان.......     ...
14 خرداد 1391

خدایاااا

  خدایا .... الان رجبه ولی امروز عید قربان  من.... من قربانیش میکنم....   ب ن: من عشق به فرزندمو امروز برای رسیدن به تو قربانی کردم......     ...
13 خرداد 1391

اسیر

خدای عزیزم سلام کاش پرده هایی که روی پنجره ذهنم کشیده شده کنارمیرفت آرزوی وجوداین موجود کوچک که تکه ای از وجودم است بدجورذهنم را درزنجیر کرده طوری که جز او نه می توانم به چیزی بیاندیشم ... نه چیزدیگری از زندگی بخواهم... دیگربه هیچ چیزنمیتوانم فکرکنم .... نمیتوانم... دلم میخواهد به چیزهای بزرگتر بیاندیشم.. دوست دارم وقتی باتوحرف میزنم ووقتی تورومیخوانم......  فقط التماس های تکراری برای داشتن اونباشد روبه روی توبنشینم و فقط ازتوبگویم ...وخودم خسته شدم خدایا خسته..........              من گمشده ام                                   چه کسی خواهد یافت؟؟؟                     من سرگردان را....     این عکسا ...
13 خرداد 1391

[عنوان ندارد]

خدایا ....اعتبار تو، به حضورت نیست به دلهره ای است که در نبودنت حس می شود....     جنوبی خونگرم ...
11 خرداد 1391

میخواهم بروم

سلام عشق مادر.. دوستت دارم... میخواهم تورادرآغوش بکشم... میخواهم کفش هایی آهنی برای داشتنت بپوشم وازهرمانع سختی برای داشتنت بگذرم.. ازدره های خطرناک وقله های  پراز برف بلند ازجاده هایی که انتهای آن دیده نمیشود.. ازبیابان های خشک وسوزان که تنها سراب داشتن تو مرا در آن عطش زنده نگه خواهد داشت ... حتی.....  اگرمثل مرتاض ها لازم باشداز زغال های مشتعل با پای برهنه بگذرم ..با تمام میل خواهم گذشت که دیگر نه  ترس ازارتفاع مرا خواهد ترساند ..نه تیزی سوزن هایی که ازبچگی مرا میترساند   ...
11 خرداد 1391